نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۸۹۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

سخن غریب چو شد در وطن نمی ماند

عزیز مصر به بیت الحزن نمی ماند

گلوی خویش عبث پاره می کند بلبل

چو گل شکفته شود در چمن نمی ماند

مبند دل به جگر گوشه چون رسد به کمال

که خون چو مشک شود درختن نمی ماند

عبث سهیل نظر بند کرده است مرا

عقیق نام طلب در یمن نمی ماند

زتاج پادشهان پایتخت می سازد

در یتیم به خاک عدن نمی ماند

صدف به صحبت گوهر عبث دلی بسته است

سخن بزرگ چوشد در دهن نمی ماند

به فکر چشم براهان خویش می افتد

سخن ز یوسف گل پیرهن نمی ماند

خروج می کند از بیضه آتشین نفسی

همیشه باغ به زاغ وزغن نمی ماند

سخن ز فیض غریبی غریب شد صائب

غریب نیست اگر در وطن نمی ماند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به موضوعاتی چون بی‌ثباتی و ناپایداری سخنان و احساسات در زندگی اشاره می‌کند. او می‌گوید که وقتی سخن غریبی در وطن مطرح می‌شود، دوام نمی‌آورد و می‌گذرد. همچنین به بی‌فایده بودن تلاش برای حفظ چیزهای زودگذر مانند عشق و زیبایی‌ها اشاره می‌کند. شاعر تأکید دارد که خواسته‌ها و آرزوها نیز همچون گلی که در چمن می‌روید، موقتی هستند و در نهایت محو می‌شوند. او به این نتیجه می‌رسد که غیاب و غریبگی یک واقعیت اجتناب‌ناپذیر است و انسان‌ها نمی‌توانند به طور دائمی بر ویرانی‌های احساسی و اجتماعی فائق آیند.