نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۹۲۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز درد چهره محال است مرد زرد کند

چه لایق است که اظهار درد مردکند

ز درد نیست اگر زیر تیغ آه کشم

که هر کجا که فشانند آب گرد کند

علاج خصم زبردست نیست جزتسلیم

به آسمان چه ضرورست کس نبرد کند

شود ز رفتن روشندلان جهان غمگین

که زرد روی زمین آفتاب زرد کند

توان به خون جگر سرخ داشت تا رخسار

کسی چرا ز طمع روی خویش زرد کند

ز حرف سخت شدن رنجه فرع هشیاری است

ترا که نیست شعوری سخن چه درد کند

چنین که ریشه دوانده است در تو بیدردی

عجب عجب که ترا عشق اهل درد کند

کند چو صبح کسی آفتاب را تسخیر

که زندگانی خودصرف آه سرد کند

شود به رنگ طلا ناقصی تمام عیار

که رخ ز سیلی استاد لاجورد کند

مپرس حال من ای سنگدل که هیهات است

که عرض حال به بیدرد اهل درد کند

طمع ز اختر دولت مدار یکرنگی

که هر چه سبز کند آفتاب زرد کند

نسیم فتح چو پروانه گرد آن گردد

که پای همچو علم سخت درنبرد کند

نفس شمرده زند هرکه چون سحر صائب

کلام روشن خودرا جهان نورد کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساس درد و رنجی که انسان‌ها تجربه می‌کنند، اشاره می‌کند. او می‌گوید که مردی نمی‌تواند از درد خود بگوید و اینکه درد برای او محال است که چهره زرد کند. همچنین، تسلیم شدن در برابر دشمن را به عنوان یک راه علاج معرفی می‌کند. شاعر از غم و اندوهی که از رفتن روشندلان به وجود می‌آید، سخن می‌گوید و تأکید دارد که عشق واقعی تنها برای کسانی است که درد را احساس کرده‌اند. او نسبت به بی‌احساسی و کم‌عمق بودن برخی افراد انتقاد می‌کند و در نهایت به تأثیر زندگی و کلام روشن بر جهان اشاره می‌کند. شعر به عمق احساسات انسانی و تأثیر آنها بر زندگی پرداخته و ذاتی از صداقت و عشق را در خود دارد.