غزل شمارهٔ ۳۹۲۹ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فغان چه با دل سنگین آن نگار کند
خروش بحر به گوش صدف چه کار کند
ز قرب زلف دل تنگ من گشاده نشد
چه عقده باز ز دل دست رعشه دارکند
بود ز وسمه دو ابروی آن بهشتی رو
دوبرگ سبز که خون در دل بهار کند
چوشانه شددل صدچاک من تمام انگشت
نشد که حلقه آن زلف را شمار کند
به خون صید چرا دامن خود آلاید
میسرست کسی را که دل شکار کند
ز باده توبه نمودن دلیل بیخردی است
چگونه عقل پشیمانی اختیار کند
چه نسبت است به خورشید شان حسن ترا
فلک پیاده شود تا ترا سوارکند
در آن چمن که ندارندباربی برگان
نهال ما به چه امید برگ وبار کند
فسان دشنه یکدیگرندسنگدلان
کسی چه شکوه به ابنای روزگار کند
کدام ذکر به این ذکر می رسد صائب
که آدمی نفس خویش را شمار کند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر درد و غم عاشقانه است. شاعر از احساسات سنگین و دشوار خود نسبت به معشوق صحبت میکند و به توصیف زیباییهای او میپردازد. او از ناتوانی دلِ رنجور خود در بیان عشق و وابستگی به زلف معشوق میگوید. شاعر اشاره دارد که چطور عشق میتواند به انسان آسیب بزند و حتی به فکر توبه بیفتد. همچنین تأکید میکند که زیبایی معشوق چون خورشید است که هیچ دلیلی ندارد در برابرشان خود را حقیر احساس کند. او در نهایت به این نتیجه میرسد که در زندگی، انسان باید به خود و نفسش توجه کند و ارزش واقعی را در درون خود بجوید.