نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۹۴۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کجا مرا می گلگون دماغ تازه کند

که تخم سوخته را ابر داغ تازه کن

کجاست سوختگان را دماغ خودسازی

به ناخن دگران لاله داغ تازه کند

درین بهار که صد جامه خار گردانید

نشد که جامه خودسروباغ تازه کند

دماغ سافی ما می خورد ز جیحون آب

مگر به خون جگر، دل دماغ تازه کند

ز خط سیه نشودروز آتشین رویی

که داغ کهنه ما را به داغ تازه کند

دلی که داغ نهان نیست مجلس افروزش

دماغ خود به کدامین ایاغ تازه کند

ز داغ سینه من آب وتاب دیگر یافت

که تازه رویی گل جان باغ تازه کند

درین صحیفه من آن خامه سیه روزم

که مغز خشک به دودچراغ تازه کند

دمی که صائب ازوبوی صدق می آید

چوباد صبح جهان را دماغ تازه کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به جستجوی منبعی برای تازه شدن روح و دل خود پرداخته است. او احساس می‌کند که در زندگی دچار سوختگی و درد است و به دنبال جایی می‌گردد که بتواند به وسیله آن داغ‌های کهنه‌اش را تسکین دهد. شاعر به کیفیت بهار اشاره می‌کند و این تصور را دارد که آیا در این تغییر فصل، می‌توان به راهی برای تازه کردن روح و روان رسید. او به مشکلات و دردهای سرشار از دلتنگی خود اشاره کرده و در نهایت به امید یافتن نوری برای رفع این ناکامی‌ها و زنده کردن دوباره دل خود می‌پردازد.