غزل شمارهٔ ۳۹۴۷ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا همیشه دل از وصل یار می شکند
سبوی من به لب جویبار می شکند
چه نسبت است به فرهاد جان سخت مرا
که درد من کمر کوهسار می شکند
مده میان بلا را درین محیط از دست
که چون سفینه رود بر کنار می شکند
به وعده گل بی خار او مرو از راه
که خار در جگر انتظار می کشند
چو بید قامت من شد دوتا ز بی ثمری
اگر ز جوش ثمر شاخسار می شکند
به دور خط لب لعل تو شد خراباتی
چه توبه ها که به فصل بهار می شکند
نمی خرند متاعی که نشکنند او را
نیم غمین که مرا روزگار می شکند
ز ترکتاز فلک ایمنند تیره دلان
که زنگی آینه بی غبار می شکنند
چنان ز گردش آن چشم سرخوشم صائب
که از مشاهده من خمار می شکند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عواطف و دردهای ناشی از دوری از معشوق اشاره دارد. شاعر از شکست دل به دلیل جدایی و بیداد زمان سخن میگوید و به تمثیلهایی از طبیعیات و زیباییها رجوع میکند. همچنین، او از ناتوانی در تحمل بلایایی که بر او میگذرد و در انتظار وصال معشوق مینالد. در نهایت، شاعر بیان میکند که هر چه در زندگی او سخت میگذرد، قلبش به خاطر عشق و آرزوهایش میشکند و این وضعیت او را به حالتی خمار و دلزدگی میکشاند.