غزل شمارهٔ ۳۹۶۰ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
عرق به پاکی گوهر کجا چو باده بود
حرامزاده کجا چون حلالزاده بود
حضور دل نشود با گشاده رویی جمع
که شاهراه حوادث در گشاده بود
شود به عالم صورت روان هر که اسیر
چو آب آینه پیوسته ایستاده بود
کف گشاده محال است زیر دست شود
که گل به شاخ سوارست اگر پیاده بود
چنان که خانه ز گلجام می شود روشن
صفای خانه دلها ز جام باده بود
حضور اگر طلبی بی اراده شو صائب
که آرمیده بود هرکه بی اراده بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و پیچیدگی زندگی و روح انسان اشاره دارد. شاعر میگوید که خلوص و پاکی واقعی به راحتی به دست نمیآید و نمیتوان مانند یک حلالزاده به زندگی نگاه کرد در حالی که عالم پر از حوادث و چالشهاست. انسانها مانند آینه باید به حقیقت وجود خود پی ببرند و برای رسیدن به خوشبختی و آرامش، باید آزاد و رها از قید و بندهای ظاهری باشند. همچنین، شاعر به ارتباط بین دلها و الکل (باده) اشاره میکند و اینکه برای درک عمیقتر زندگی، باید از محدودیتها آزاد شد. در نهایت، حضور در زندگی و آگاهی به صورت ناخودآگاه و بدون تلاش به دست میآید.