غزل شمارهٔ ۳۹۹ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
مکن بی بهره یارب از قبول دل بیانم را
به زهر چشم خوبان آب ده تیغ زبانم را
تهیدستی ندارد برگریز نیستی در پی
نگه دار از شبیخون بهاران گلستانم را
چو طوطی لوح تعلیمم ده از آیینه رخساران
مکن چون پسته سبز از خامشی تیغ زبانم را
ز خاک آستانت رو به هر جانب که می آرم
سر زلف گرهگیر تو می پیچد عنانم را
من آن رنگین نوا مرغم که در هر گلشنی باشم
ز دست یکدگر گلها ربایند آشیانم را
تو با این ناز تا در خلوت آغوش می آیی
تپیدن می کند از مغز خالی استخوانم را
(ثبات پا کرم کردی، عزیمت هم کرامت کن
گران کردی رکابم را، سبک گردان عنانم را)
(سبکروحی چو باد صبح در گلشن نمی آید
که ریزد در قدم چون برگ گل صائب بیانم را)
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از یارب درخواست میکند تا او را از قبول ناتوانی و بیحالی رهایی بخشد و به زیباییهای زندگی دست یابد. او به تلخی و سمی بودن برخی از زیباییها اشاره میکند و از عدم توانگری و زیستن در سختیها و کمبودها سخن میگوید. شاعر از محبوبش میخواهد که نگذارد که درد دلتنگی او افزایش یابد و از او درخواست میکند تا با محبت و ناز به او توجه کند. او همچنین به عواطف و احساسات درونی خود میپردازد و میگوید که همچون پرندهای رنگین، آرزوی آزادی و عشق را دارد. در نهایت، او خواستار سبکی و راحتی است تا بتواند به زندگی خود معنا بدهد.