نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۹۹۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز هر نوا دل عشاق کی به جوش آید

ز عندلیب مگر ناله‌ای به گوش آید

چنان فسرده ز بیگانگی نگردیده است

که خونم از نگه آشنا به جوش آید

فغان من ز محرک غنی بود، ورنه

به ناخن دگران ساز در خروش آید

ز عیب او دگران نیز چشم می‌پوشد

به عیب مردم اگر دیده پرده‌پوش آید

به‌اختیار نیاید کس از بهشت برون

مگر ز میکده بیرون کسی به دوش آید

حضور روی زمین در بهشت بیهوشی است

به‌اختیار چرا آدمی به هوش آید

کتاب در گرو باده از فقیه گرفت

زیاده زین چه مروت ز می‌فروش آید

مرا به بزم رقیبان مخوان که هیهات است

که عندلیب به دکان گل‌فروش آید

ز خامشی دل افسرده گرم می‌گردد

چنان که در خم سربسته می به جوش آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عواطف و احساسات عاشقانه اشاره می‌کند و از شور و حال دل عشاق صحبت می‌نماید. او از ناله‌ی عندلیب به عنوان نمادی از عشق و درد جدایی یاد می‌کند و می‌گوید که عشق و ارتباط عمیق بایستی از دل برآید. شاعر به بیگانگی و سردی در عشقاش اشاره دارد و می‌گوید تنها با نگاه آشنا، دلش به جوش می‌آید. او همچنین به عیوب مردم و چشم‌پوشی دیگران از آن‌ها می‌پردازد و تأکید می‌کند که هیچ‌کس به اختیار خود نمی‌تواند از بهشت خارج شود مگر اینکه از دنیای مادی رها گردد. در نهایت، شعر به بزم و شادی و همچنین تاثیر شراب بر دل افسرده اشاره دارد و می‌گوید که سکوت و خاموشی دل را به جوش می‌آورد، مانند شرابی که در ظرف بسته می‌جوشد.