نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۰۰۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز خود برآ که نسیم بهار می‌آید

سبکروی ز سر کوه یار می‌آید

ز بوی خون گل و لاله می‌توان دریافت

که از قلمرو آن دل شکار می‌آید

رهش به کوچه زلف نگار افتاده است

چنین که باد صبا مشکبار می‌آید

به هرکجا که رود سبز می‌کند چون خضر

پیام خشکی اگر زان دیار می‌آید

ز روح بخشی باد بهار معلوم است

که تازه از بر و آغوش یار می‌آید

ز چشم شبنم گل روشن است چون خورشید

که از نظاره آن گلعذار می‌آید

نه لاله است که سر می‌زند بهار از خاک

که خون ما به زمین‌بوس یار می‌آید

که شسته است درین آب روی چون گل را

که بوی خون ز لب جویبار می‌آید

اگر به کار جهان من نیامدم صائب

کلام بی‌غرض من به کار می‌آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی و تازگی بهار اشاره دارد و می‌گوید که با آمدن بهار، نشانه‌های عشق و زیبایی نیز ظاهر می‌شود. نسیم بهاری، شکوفه‌ها و گل‌ها، و بوی خون لاله‌ها نشان‌دهنده‌ی گسترش زندگی و شادابی است. شاعر با ذکر معشوق و زلف او، زیبایی و لطافت بهار را به تصویر می‌کشد و تأکید می‌کند که این زیبایی‌ها نشأت‌گرفته از عشق و دل‌باختگی وی هستند. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که اگر در زندگی‌اش به کار نمی‌آید، اما سخنانش بدون غرض و به حقایق اشاره دارد.