نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۰۱۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز مغز پوچ برون آرزو نمی‌آید

که بوی باده برون از کدو نمی‌آید

چرا ز پا ننشینند غافلان حریص

ز پای خفته اگر جستجو نمی‌آید

به غیر اشک که شوید ز دل غبار ملال

دگر ز هیچ کس این شستشو نمی‌آید

سری که داغ جنون برگرفت از خاکش

چو آفتاب به افسر فرونمی‌آید

فغان که شبنم ما با کمند جذبه مهر

برون ز دایره رنگ و بو نمی‌آید

صفای طلعت دل در گداز تن بسته است

ز آب آینه این شستشو نمی‌آید

سری که ره به گریبان فکر رنگین برد

به سیر گلشن جنت فرونمی‌آید

به غیر میْکشی از کارها دگر کاری

ز دست کوته من چون سبو نمی‌آید

فتاد راه کدام آفتاب رو به چمن

که رنگ رفته گل‌ها به رو نمی‌آید

ز عجز نیست ز قحط سخن‌شناسان است

ز من چو طوطی اگر گفتگو نمی‌آید

بشوی دست ز جان در حریم عشق درآی

که کس به طوف حرم بی‌وضو نمی‌آید

ز آفتاب نظر آب داده‌ام صائب

به چشم من مه ناشسته رو نمی‌آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره ناتوانی انسان در دستیابی به آرزوها و احساسات عمیق است. شاعر تأکید می‌کند که نمی‌توان از چیزهای پوچ و بی‌ارزش به دستاوردهای واقعی دست یافت. او از بی‌حالی و عدم بصیرت انسان‌ها سخن می‌گوید که حتی با تلاش نیز نمی‌توانند به حقیقت و زیبایی دست یابند. در این شعر، مفهوم عشق و نیاز به پاکی و وضو برای ورود به حریم عشق نیز مورد اشاره قرار می‌گیرد. به طور کلی، شاعر به ضعف‌ها و ناکامی‌های بشر در جستجوی معانی عمیق و واقعی در زندگی اشاره دارد.