نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۰۱۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

تردد از دل بی‌آرزو نمی‌آید

چو پای خفته ز من جستجو نمی‌آید

اگر رسد به لبم جان ز تنگدستی‌ها

ز من فروختن آبرو نمی‌آید

نهفته گنجی اگر نیست در خرابه من

چرا سرم به عمارت فرونمی‌آید

چو تنگ‌حوصلگان دور مگذران از خود

که آب رفته در اینجا به جو نمی‌آید

مگر عقیق تو گردد سهیل چهره من

که رنگم از می لعلی به رو نمی‌آید

به خوی نازک آیینه آشنا شده است

دگر ز طوطی من گفتگو نمی‌آید

نهان نگردد صائب چو عشق صادق شد

علاج سینه من از رفو نمی‌آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره ناامیدی و بی‌آرزو بودن شاعر است. او بیان می‌کند که در دلش احساس تنگی دارد و زندگی‌اش بدون آرزو به پیش نمی‌رود. شاعر به تنگدستی‌ها و مشکلاتش اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی در شرایط سخت هم حاضر به از دست دادن آبرویم نیست. او وجود گنجی در دلش را انکار می‌کند و از عدم قدرت در تغییر وضعیتش شاکی است. همچنین به تأثیر عشق و دلتنگی‌اش بر روحیه‌اش اشاره دارد و می‌گوید که در این وضعیت، هیچ چیز از او انتظار نمی‌رود. به طور کلی، احساس ناامیدی و سردرگمی او در این شعر به خوبی منتقل شده است.