نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۰۲۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چه شد که دامن یار از کفم رها گردید

که بوی گل نتواند ز گل جدا گردید

ز بیخودی چو عنان گسسته رفت از دست

به بوی زلف تو هر کس که آشناگردید

منم که نیست ز آرامگاه خود خبرم

وگرنه قطره به دریا ز ابر واگردید

نسیم عهد که یارب گذشت ازین گلشن

که سربسر گل این باغ بیوفا گردید

مرا به گوشه چشم عنایتی دریاب

که استخوان من از سنگ توتیا گردید

ز ریزش دل من اندکی خبر دار

کسی که دامن گل از کفش رهاگردید

چو ماه عید به انگشت می نمایندم

ز بار درد اگر قامتم دوتاگردید

ازان زمان که مرا عشق زیر بارکشید

قد خمیده من قبله دعا گردید

هزار خانه آغوش را به خاک نشاند

ترا به خانه زین هر که رهنما گردید

چسان ز میکده مخمور بگذرم صائب

نمی توان ز لب بحر تشنه واگردید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساسات عمیق خود درباره عشق و جدایی می‌پردازد. او از لحظه‌ای یاد می‌کند که معشوقه‌اش را از دست داده و این جدایی را مانند بویی می‌بیند که نمی‌تواند از گل جدا شود. شاعر به حال ناخودآگاه خود اشاره دارد و می‌گوید که از آرامش خود بی‌خبر است. او به یاد می‌آورد که چگونه عشقش او را زیر بار فشار قرار داده و وضعیت او را تغییر داده است. در نهایت، شاعر به سختی‌های جدایی و دردهای عاطفی خود اشاره کرده و به ناامیدی از بازگشت به میکده و نشستن بر لب دریا اشاره می‌کند. Overall, شعر درباره فراق و تلخی‌های عشق است.