غزل شمارهٔ ۴۰۲۴ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
رسید جان به لبم تا به لب شراب رسید
گسیخت ریشه این نخل تا به آب رسید
به دوستان هوایی مبند دل زنهار
که چشم بد به شراب من از حباب رسید
ز نارسایی بخت سیاه در عجبم
که چون ز کوه صدای مرا جواب رسید
گشود دفتر انصاف خط مهیا شو
که بیحساب ترا نوبت حساب رسید
نکرده است زیان هیچ کس ز سربازی
ز گل برید چو شبنم به آفتاب رسید
ز پیچ وتاب محبت مپیچ سر زنهار
که دست رشته به گوهر ز پیچ وتاب رسید
به داغ تشنه لبی صبر کن که در محشر
توان به چشمه کوثر ازین سراب رسید
ز باج وخرج مسلم شدن تلافی کرد
ز سیل هرچه به این کشور خراب رسید
همین ز خاک فرج کامران نشد صائب
که فیض هم به ظهوری ازین جناب رسید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره تجربههای تلخ و شیرین زندگی است. شاعر به نوعی به وضعیت ناگوار و ناامیدی اشاره میکند که به لب شراب رسیده و خواستههایش به شدت به او فشار میآورد. او از دوستانش میخواهد مراقب باشند و دل نبندند؛ چرا که حسادت و بدبینی ممکن است به سراغشان بیاید. شاعر همچنین به بیعدالتیها و غمانگیزیهایی که در زندگی وجود دارد اشاره میکند و از تاریکی بختش نگران است. او به قدرت عشق و محبت نیز اشاره میکند و میگوید که باید از پیچیدگیهای آن پرهیز کرد تا از دست دادن فرصتها جلوگیری شود. در نهایت، او به امیدی که از خاک و رنج حاصل میشود اشاره دارد و میگوید که باید صبر کرد تا به خوشبختی و فیضی برسیم. این شعر به نوعی نگاهی فلسفی به زندگی و چالشهای آن دارد.