نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۰۲۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به زلف او دلم از برق گوشواره رسید

به داد من شب تاریک این ستاره رسید

نمی رسد به زمین پای دل ز خوشحالی

مگر به سوخته ای خواهد این شراره رسید

به اختیار ندادم به طاق ابرو دل

مرا ز عالم بالا همین اشاره رسید

برآمدم ز خطر تا به خود فرو رفتم

چو کشتیی که به دریای بیکناره رسید

به دست بسته در خلد اگر زنم چه عجب

که جوی شیر به طفلان گاهواره رسید

به دار الفت منصور جای حیرت نیست

که دست غرقه دریا به تخته پاره رسید

خیال وحشی چشم که راه در دل داشت

که رشته نفس از سینه پاره پاره رسید

مرا چو سبحه گره آن زمان به کار افتاد

که کار من ز توکل به استخاره رسید

ازان چو داغ نگردید شمع من خاموش

که فیض من به جگر های پاره پاره رسید

به آب تا نرساندم ز پای ننشستم

چو تیشه ناخن من گر به سنگ خاره رسید

ز چاره زن در بیچارگی که خسته ما

گرفت تا ره بیچارگی به چاره رسید

جواب آن غزل است این که گفت مرشد روم

خبر برید به بیچارگان که چاره رسید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با استفاده از تصاویری زیبا و احساسی، احساسات و تجربیات عمیق خود را بیان می‌کند. او به عشق و زیبایی زلف محبوبش اشاره می‌کند و از شب تاریک و ستاره‌ای که به کمکش می‌آید، سخن می‌گوید. شاعر از شادی و خوشحالی در دلش صحبت می‌کند و به تلاش‌هایی که برای رسیدن به محبوبش کرده، اشاره دارد. او به مفهوم وحشت و ناامیدی نیز پرداخته و نشان می‌دهد که چگونه امید و توکل به خداوند می‌تواند در مشکلات، نجات‌بخش باشد. در نهایت، شاعر به بیچارگی و نیاز به چاره اشاره می‌کند و از مرشدی طلب کمک می‌کند تا راهی برای رهایی از درد و رنج پیدا کند. کل شعر به حس عمیق عشق و امید و تلاش برای رسیدن به هدف‌های دلخواه پرداخته است.