غزل شمارهٔ ۴۰۳۳ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
که با تو حرف شهیدان عشق میگوید
که خون شبنم از آفتاب میجوید
به اشک روی مرا شسته طفل خودرایی
که هفته هفته رخ خویش را نمیشوید
در آن دیار که ماییم بیغمی کفر است
هوای ابر ز دل میل باده میشوید
کراست زهره که از آستین برآرد دست
صبا درین چمن از شرم گل نمیبوید
ترا گمان که تو در خواب آنچه میبینی
به ما تپیدن دل یک به یک نمیگوید
چه ماتم است ندانم نهفته در دل خاک
که رخ به خون جگر شسته لاله میروید
ز شرم نیست نظر پیش پا فکندن یار
بهانهاش شده آخر بهانه میجوید
رسید عشق به پابوس عرش و برگردید
هنوز عقل گرانجان رفیق میجوید
اگر به چشمه تیغ تو راه خضر افتد
ز جبهه خط غبار حیات میشوید
ز تاب پرتو روی تو دیده صائب
ز آفتاب قیامت پناه میجوید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و عاشقانه میپردازد. شاعر از عشق و فراق سخن میگوید و به تصویرسازی از درد و رنجی که در دل دارد، میپردازد. او به انتظاری که برای دیدن محبوبش دارد، اشاره میکند و حسرتی را احساس میکند که ناشی از جدایی و نبودن محبوب است. در عین حال، زیباییها و لطافتهای عشق را با مفاهیم عمیقتری در هم میآمیزد و از تلاطمات درون و دنیای پیرامون خود سخن میگوید. شاعر همچنین به نظر میرسد که به تأمل در زندگی و احساسات انسانی پرداخته و به جستجوی معنا در زندگی میباشد.