غزل شمارهٔ ۴۰۶۸ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
کی غم مرا ز دل می احمر برآورد
صیقل چگونه ز آینه جوهر برآورد
آن را که هست در رگ جان پیچ وتاب عشق
چون رشته عاقبت ز گهر سربرآورد
از خوی آتشین تو هرجا سمندری است
انگشت زینهار ز هر پر برآورد
ز افتادگی غبار به دل ره مده که مور
عمرش تمام گردد اگر پر برآورد
خودبین مشو کز آب روان بخش زندگی
آیینه در به روی سکندر برآورد
چون آفتاب دولت دنیای زودسیر
هر روز سر ز روزن دیگر برآورد
قانع چو کهربا به پرکاه اگر شوم
صد چشم در گرفتن آن پربرآورد
پا در رکاب برق بود فصل نوبهار
صائب ز زیر بال چرا سربرآورد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف حالاتی از عشق و زندگی میپردازد. او از غم و عشق سخن میگوید و به تأثیرات عشق بر جان انسان اشاره میکند. شاعر از زیبایی و ظرافت عشق میگوید و تأکید میکند که نباید خود را در غم و افتادگی غبار دل قرار داد. او به جوانب مختلف زندگی و دنیای زودگذر اشاره میکند و میگوید که همچون آفتاب که هر روز از روزن جدیدی طلوع میکند، زندگی نیز همواره در حال تغییر است. در نهایت، او به قناعت و عدم خودبینی نیز تأکید میکند.