غزل شمارهٔ ۴۰۸۰ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
عیسی دمی کجاست به درد سخن رسد
پیش از دم هلاک به بالین من رسد
دانی چه روز دست دعا می رسد به عرش
روزی که این غریب به تخت وطن رسد
عالم تمام پرده فانوس حسن اوست
اینجا به شمع طور پیرهن رسد
بی پرده نقش صورت شیرین نگاشته است
کوتیشه تا به داد سرکوهکن رسد
چون شمع آههای گلوسوز می کشم
تا باد صبح بر سر بالین من رسد
کی حد ماست دست درازی به شاخ گل
مارا بس است خاری اگر از چمن رسد
صائب میان اینهمه شکرلبان که هست
بادام چشم کیست به مغز سخن رسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به دنبال وجود عیسی و لحظهی اوج و نجات است. او اشاره میکند که پیش از آنکه امید به هلاکت برسد، درخواستش به خدا خواهد رسید. شاعر به روزی اشاره میکند که این غریب به وطنش باز میگردد و در این رهگذر از عشق و زیبایی سخن میگوید. او با اشاره به دلتنگی و آرزوی وصال، به صمیمیت عواطف انسانی پرداخته و از رنجهای خود سخن میگوید. در نهایت، شاعر به زیبایی و شیرینی کلام و چشمان دلربا اشاره میکند و به دنبال یافتن بنیادیتر از این زیباییها در دل خودش است.