نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۰۷۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آیینه کی به چهره شبنم فشان رسد

چون آب ایستاده به آب روان رسد

ابروی شوخ اوست ز مژگان زننده تر

از تیر پیشتر به هدف این کمان رسد

خط تو مومیایی صد دلشکسته شد

حاشا که چشم زخم به این دودمان رسد

زینسان که کرده اند گرانبار خویش را

رهزن مگر به داد دل کاروان رسد

از عالم خسیس خسیسان برند فیض

تا هست سگ کجا به هما استخوان رسد

سختی است قسمت من ناکام از وطن

سنگم به بیضه از بغل آشیان رسد

ما را به عزم ناقص خود این امید نیست

این تیر کج مگر به غلط برنشان رسد

جایی که گل ز باغ دل پاره پاره برد

پیداست تا به ما چه ازین گلستان رسد

نبود ز فیض آب حیات سخن بعید

صائب اگر به زندگی جاودان رسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره کرده و از تأثیر او بر دل و جان خود می‌گوید. او با تشبیهات مختلف، از جمله مقایسه چهره معشوق با شبنم و ابروهایش با کمان، علاقه و عشقش را ابراز می‌کند. شاعر به مشکلات و ناکامی‌هایش نیز اشاره کرده و از نرسیدن به امیدها و آرزوهای خود سخن می‌گوید. او از دشواری‌های زندگی و نارسایی‌ها می‌نویسد و در نهایت بر پرچالش بودن مسیر زندگی و عشق تأکید می‌کند و به دنبال دست‌یابی به زندگی جاودان و خوشبختی است.