نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۰۸۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

نالان مباد هر که به فریاد من رسد

دردش مباد هر که به درد سخن رسد

انداز ساق عرش کمین پایه من است

چون دست فکرتم به کمند سخن رسد

چون گل برآورم ز گریبان خاک سر

دست نسیم اگر به گریبان من رسد

بیگانه را به جلوه گه یار ره مباد

سوزم اگر نسیم به پای لگن رسد

زنهار از لباس برآ ای صبا ز مصر

چشم بدی مباد به آهن پیرهن رسد

چون میوه داغدار شد افتد زاعتبار

مگذار دست بوسه به سیب ذقن رسد

هر برگ لاله ای که سیاهی کند ز دور

چون واشکافی از جگر کوهکن رسد

روزی که زخم من دهن شکوه واکند

چندین هزار نافه مشک ختن رسد

با این سربریده چه غماز پیشه است

مگذار پای شمع به آن انجمن رسد

صائب دری به روی من از فیض وا شود

روزی که نامه ای ز ظفر خان به من رسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از زبان گوینده به نوعی درد و رنج اشاره می‌کند. او به کسانی که ممکن است به درد او توجه کنند، هشدار می‌دهد و می‌گوید که هیچ‌کس در پی فریاد او نباشد. احساس تنهایی و ناامیدی در شعر مشهود است و گوینده از دست‌وندی، نوای نسیم و بیداری گل‌ها سخن می‌گوید. او از غم و اندوهی که موجب درد او شده، پرده‌برداری می‌کند و می‌گوید که در روزی که زخم‌هایش برملا شود، عواطف و احساسات پنهانش به شرارات و تجلیات دیگری بدل خواهد شد. در نهایت، او به انتظار یک نامه از سوی کسی به نام ظفر خان است که می‌تواند سرنوشتش را تغییر دهد. این اشعار به لحاظ احساسی و معنایی امیال و خواسته‌های درونی گوینده را به زیبایی به تصویر می‌کشد.