نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۱۶۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

فال وصال او دل رنجور می‌زند

این شمع گشته بین که در سور می ‌زند

با شهپری که پرتو مهتاب برق اوست

شوقم صلا به انجمن طور می‌زند

در سینه عمرهاست که زندانی من است

رازی که بوسه بر لب منصور می‌زند

آن کس که خرمن ز ثریا گذشته است

از حرص دست در کمر مور می‌زند

مردی و از سرشت تو این خوی بد نرفت

خاک تو مشت بر دهن گور می‌زند

جوشی به ذوق خود چو می ناب می‌زنم

نشنیده‌ام که عقل چه طنبور می‌زند

بر اوج فکر خامه صائب مپرس چیست

کبکی است خنده بر کمر طور می‌زند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات عاشقانه و رنج عمیق شاعر می‌پردازد. فال وصال (اتحاد با معشوق) دل شاعر را رنج می‌دهد و او مانند شمعی در حال سوختن است. شاعر با اشاره به زیبایی‌های معشوق، اشتیاق خود را نسبت به او ابراز می‌کند. اوزندانی رازهایی است که در دل دارد و از احساسات عمیقش نسبت به معشوق می‌گوید. همچنین، شاعری که بر کمرش حرص و طمع را حس می‌کند و به خوی بد اشاره دارد، به نوعی به زشتی‌های انسانیت می‌تازد. در نهایت، شاعر تاکید می‌کند که احساساتش و هنرش مانند نابی است که می‌نوشد و نمی‌خواهد به عقل و منطق تکیه کند، بلکه می‌خواهد به احساسات و خلاقیت خود بپردازد.