نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۱۶۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

یاقوت با لب تودم از رنگ می زند

این خون گرفته بین که چه بر سنگ می زند

مرغی که آگه است زتعجیل نو بهار

در تنگنای بیضه بر آهنگ می زند

هر چند مازعجز درصلح می زنیم

آن از خدا نترس درجنگ می زند

از روی تازه اش گل بی خار می کنم

خاری اگر به دامن من چنگ می زند

روی شکفته از سخن سخت ایمن است

کی بر در گشاده کسی سنگ می زند

چون شعله می شود پروبال نگاه من

خارم به چشم اگر خط شبرنگ می زند

خط صلح داد شعله وخاشاک را به هم

آن سنگدل هنوز در جنگ می زند

سودا ز بس چو شیشه مراخشک کرده است

بر پهلویم تپیدن دل سنگ می زند

خواهد کشید اشک ندامت ازو گلاب

آن گل که خنده بر من دلتنگ می زند

در عالمی که خوردن خون است بیغمی

صائب چو بیغمان می گلرنگ می زند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره تناقض‌ها و پیچیدگی‌های زندگی و احساسات انسانی است. یاقوت به عنوان نماد زیبایی و عشق، با رنگ خون آغشته می‌شود و اشاره به جنگ و خشونت دارد. در عین حال، امید به بهار و نو شدن نیز وجود دارد. شاعر از ناتوانی در صلح و کینه‌ورزی سخن می‌گوید و از دشواری‌ها و دل‌تنگی‌های خود می‌نویسد. احساساتی مانند شادی و غم، عشق و تنهایی، همگی در این شعر به تصویر کشیده شده‌اند. فضایی که در آن زندگی سخت و پر از درگیری است، ولی با وجود این، زیبایی‌ها و امیدها نیز به چشم می‌خورند. در نهایت، شاعر از ندامت و پشیمانی می‌گوید و به چالش‌های عاطفی خود می‌پردازد.