نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۱۹۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تیغ زبان به عاشق حیران چه می‌کند

با پای خفته خار مغیلان چه می‌کند

یک بار سر برآر زجیب قبای ناز

دست مرا ببین به گریبان چه می‌کند

مرهم به داغ‌های جگرسوز مامنه

این دانه‌های سوخته باران چه می‌کند

بیهوده دست بر دل ما می‌نهد طبیب

با شور بحر پنجه مرجان چه می‌کند

دل چون نماند گو خرد و هوش هم ممان

این خانه خراب نگهبان چه می‌کند

آن را که عشق نیست چه لذت ز زندگی است

آن را که جان‌ستان نبود جان چه می‌کند

مطلب ز سیر بادیه از خود رمیدن است

از خود رمیده سیر بیابان چه می‌کند

شرم تو چشم بند تماشاییان بس است

آن روی شرمناک نگهبان چه می‌کند

پروانه را سراب بود نور ماهتاب

لب تشنه تو چشمه حیوان چه می‌کند

در کان لعل لاله سیراب گو مباش

شمع و چراغ خاک شهیدان چه می‌کند

چون دل به جای نیست چه حاصل ز وصل یار

از دست رفته سیب زنخدان چه می‌کند

بی‌موج یک سفینه به ساحل نمی‌رسد

یوسف حذر ز سیلی اخوان چه می‌کند

شور مرا به دامن صحرا چه حاجت است

این آتش فروحته دامان چه می‌کند

بی‌غم نیافته است کسی وصل غمگسار

صائب شکایت از غم هجران چه می‌کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بررسی تأثیرات عشق و درد ناشی از آن می‌پردازد. او با استفاده از تصاویری زیبا و استعاره‌ها، به نشان دادن عواقب محبت و جدایی می‌پردازد. شاعر از شکنندگی احساسات و عواطف سخن می‌گوید و به این نکته اشاره می‌کند که عشق چگونه می‌تواند دل را به آتش بکشد و زندگی را به دشواری بکشاند. همچنین از این می‌گوید که بی‌عشقی چقدر زندگی را بی‌معنا می‌کند و انسان را به پوچی می‌کشاند. در نهایت، شاعر به نیاز به عشق و عاطفه در زندگی اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه این احساسات می‌توانند به زندگی جان ببخشند.