نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۲۵۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

در گلشنی که بند قبای تو وا شود

چندین هزار پیرهن گل قبا شود

ریزند اگر به دیده من بیغمان نمک

در چشم قدردانی من توتیا شود

بخت سیه نبرد روانی ز طبع من

از سنگ سرمه آب کجا بی صدا شود

می بایدش به تیغ سر خود به طرح داد

هر کس که چون قلم به سخن آشنا شود

طغیان نفس بیش شود در توانگری

این مار چون به گنج رسد اژدها شود

احسان چرخ سفله نباشد به جای خویش

نعمت نصیب مردم بی اشتها شود

گردد به چار موجه کثرت کجا حریف

آیینه ای کز آب گهر بی صفا شود

دیوانگی به سنگ ملامت شود تمام

خوش وقت دانه ای که به این آسیا شود

صائب گزیده می شود از میوه بهشت

دستی که با ترنج ذقن آشنا شود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و لطافت گل‌های قبا اشاره می‌کند و از آنها به عنوان نماد زیبایی یاد می‌کند. او به احساسات و دردهای خود می‌پردازد و می‌گوید که اگر او چشمانش را به زیبایی‌ها باز کند، می‌تواند نعمت‌های بیشتری را ببینید. شاعر همچنین به توانگری و ثروت اشاره دارد و می‌گوید که این ثروت می‌تواند باعث طغیان نفس و زیاده‌خواهی شود. او انتقاد می‌کند که نعمت‌های دنیا در دست افراد بی‌اشتها قرار می‌گیرد و در نهایت به دیوانگی و ملامت می‌رسد. در پایان، شاعر به این نکته اشاره می‌کند که فردی که با زیبایی و نعمت‌ها آشنا شود، به بهشت می‌رسد.