نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۲۷۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

جان از وداع سبکتاز می شود

لوح مزار، شهپر پرواز می شود

در کام کش زبان که زبان نفس دراز

چون شمع روزی دهن گاز می شود

از صحبت خسیس حذر کن که چشم را

یک برگ کاه مانع پرواز می شود

نتوان به زخم تیغ لبش را ز هم گشود

هر دل که مخزن گهر راز می شود

قطع نظر ز خواب بهارست لازمش

با عندلیب هر که هم آواز می شود

باشد عیار همت افتادگان بلند

شبنم به آفتاب نظرباز می شود

رعناترست سرو ز اشجار میوه دار

آزاد هر که گشت سرفراز می شود

افغان که در گرفتن دامان سعی من

خار شکسته چنگل شهباز می شود

صائب ز آه سرد دل تنگ وا شود

گر غنچه از نسیم سحر باز می شود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره وداع و چگونگی تاثیر آن بر جان و روح انسان است. شاعر به زیبایی از لحظات تلخ وداع و جدایی، و احساسات ناشی از آن سخن می‌گوید. او به اهمیت پرواز و آزادی می‌پردازد و به این نکته اشاره می‌کند که افکار و صحبت‌های منفی و خسیس می‌تواند مانع رشد و پیشرفت انسان شود. همچنین او بر ضرورت توجه به احساسات و زیبایی‌های زندگی، مانند عشق و دوستی، تأکید دارد و می‌گوید که تلاش و همت می‌تواند انسان را به اوج برساند. در نهایت، شاعر با نگاهی مثبت و امیدوارانه به زیبایی‌های زندگی اشاره می‌کند و به قدرت تحول و رستاخیز در دل انسان‌ها می‌پردازد.