نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۳۶۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

نتوان به فلک شکوه ز بیداد قضا برد

از شیشه ما دهشت این سنگ صدا برد

مرغ قفس این بخت برومند ندارد

باد سحر این دامن گل را به کجا برد

در خدمتش استاده بپا دار مکافات

سهل است اگر فوطه ربا فوطه مابرد

جست از خم چوگان حوادث سر منصور

این گوی سعادت ز میان دار فنا برد

قسمت به طلب نیست که با همرهی خضر

در خاک سکندر هوس آب بقا برد

عشق از دل بی نام ونشان گرد برآورد

این سیل کجا راه به ویرانه ما برد

شکر قدح تلخ مکافات چه گویم

کز خاطر من دغدغه روز جزا برد

در دست تو چون مهره مومیم وگرنه

سر پنجه ما آب ز شمشیر قضا برد

دل بیهده دارد ز سخن چشم سعادت

از سایه خود فیض کجا بال هما برد

تا هست به جا رسم جگر کاوی بلبل

از ناخن گلها نتوان رنگ حنابرد

بی زحمت شبگیر رسیدیم به منزل

افتادگی ما گرو از باد صبا برد

چون خضر چرا زنده جاوید نباشد

صائب به سخن آب رخ آب بقا برد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل به بیان ناتوانی در شکایت به آسمان از ظلم قضا می‌پردازد و از وضعیت نامناسب خود ابراز ناامیدی می‌کند. او از مرغ قفس و یأس بخت خود می‌گوید و به باد سحر که دامن گل را به جایی می‌برد، اشاره دارد. شاعر به عواقب اعمال و مکافات آن اشاره دارد و می‌گوید اگر چه امکانات و خوشبختی به سادگی دور نمی‌شوند، اما در دلش دغدغه‌ای از روز جزا باقی مانده است. او در نهایت از بی‌ثباتی زندگی و بی‌خبری خویش از آینده شاکی است و به طور کلی احساس یأس و افسردگی نسبت به تقدیر و قضا دارد. غزل پر از معانی عمیق و احساساتی قوی درباره زندگی و سرنوشت است.