نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۳۶۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آن شوخ چه گویم که دل از دست چسان برد

نامد به کنار من ودل را زمیان برد

دل خون شد وآن ترک جفاکیش نیامد

در خاک هدف حسرت آن سخت کمان برد

در رشته جان تاب فتاده است ز غیرت

تا دست تصور که به آن موی میان برد

کیفیت چشم تو اثر کرد به دلها

غماز خبر راه به اسرار نهان برد

از برق حوادث نکند پاک گهر بیم

رنگ از رخ یاقوت به آتش نتوان برد

چون سیل گرانسنگ که از کوه بغلطد

صد کوه غم از سینه من رطل گران برد

از سطر شماری قدمی پیشترک نه

پی زین ره باریک به مقصد نتوان برد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی دل شکستگی و غم ناشی از جدایی است. شاعر از احساسات عمیق خود سخن می‌گوید و به این می‌پردازد که چگونه محبوبش دلش را از او گرفته و او در حسرت و درد به سر می‌برد. او به شدت تحت تأثیر عشق و زیبایی محبوبش قرار دارد و این عشق برای او همچون سیلی قوی است که تمامی غم‌ها را از دلش می‌زداید، اما در عین حال او نمی‌تواند از این درد رهایی یابد. شاعر همچنین به ناامیدی و ناتوانی در رسیدن به مقصد مطلوب خود اشاره می‌کند.