غزل شمارهٔ ۴۳۶۴ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از خال توان راه به آن کنج دهان برد
بی خضر به سرچشمه جان پی نتوان برد
بیرون سری از سبزه خط تو نبردم
هر چند سوادم سبق از آب روان برد
چون کار برآن کنج دهن تنگ نگردد
مور خط اوره به شکر خند نهان برد
غم از دل ما کم نکند خنده که تلخی
از طینت بادام به شکر نتوان برد
از من قدمی چند بود سنگ نشان پیش
از بس به رهش پای مرا خواب گران برد
تا چند بود گوش برآواز شکستن
رنگ از رخ من شکوه به دیوان خزان برد
روزی که کمر بست میانش به نزاکت
آن روز دل صائب مسکین ز میان برد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف احساسات و تجربیاتش میپردازد. او میگوید که هیچکس بدون راهنما نمیتواند به سرچشمههای عمیق حیات برسد و نمیتواند از مشکلات و تلخیهای زندگی فرار کند. همچنین به محدودیتهای زبان و بیان اشاره میکند و اینکه گاهی اوقات دلخوشیها نمیتوانند غمها را از دل پاک کنند. شاعر از قدم گذاشتن در مسیر عشق و مسیر دشوار آن سخن میگوید و به دشواریهای عشق و تجربههای تلخی که از آن حاصل میشود اشاره میکند. در نهایت، روزی را یادآوری میکند که دلش به خاطر زیبایی عشق تحت تأثیر قرار گرفت. کلیدواژههای این شعر غم، عشق، دشواری و زیبایی هستند.