نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۴۷۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

کی از ستاره برمن سنگ ستم نیامد

از کهکشان به فرقم تیغ دو دم نیامد

تا دانه امیدم خاکستری نگردید

دامن کشان به کشتم ابر کرم نیامد

گویا به خواب رفته است بخت سیه که امروز

حرفی رقم نمودم مو بر قلم نیامد

ز اهل کرم زمانه پیوسته بود مفلس

یا در زمانه مامرد کرم نیامد

در امتحان زلفش دل پای کرد قایم

در پله فلاخن این سنگ کم نیامد

از شوق آن بر ودوش روزی بغل گشودم

آغوش من چو محراب دیگر بهم نیامد

صائب چه چشم داری از فصلهای دیگر

این قسم نوبهاری برخاک نم نیامد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به ناامیدی و کم‌لطفی زمانه اشاره می‌کند. او از نبود خوشبختی و پیام‌آوران امید در زندگی‌اش شکایت دارد و می‌گوید که حتی در سختی‌ها نیز کرم و محبت از جانب دیگران به او نرسیده است. بخت او گویا به خواب رفته و هیچ چیز خوشایند در مسیرش قرار نگرفته است. شاعر به حسرت‌هایش می‌پردازد، آنگونه که گذشته را با حسرت یاد می‌کند و انتظار بهاری تازه را دارد، در حالی که هیچ تغییری در وضعیتش احساس نمی‌کند. این شعر نمایانگر یأس و ناامیدی عمیق شاعر است.