نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۴۹۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

دولت روشندلی زوال ندارد

آب گهر بیم خشکسال ندارد

سوخته را هیچ کس دوبار نسوزد

اختر اهل سخن وبال ندارد

نیست کم از وصل گل ندیدن گلچین

بلبل ما از قفس ملال ندارد

خاک نشینی کمال صافدلان است

آب لباسی به از سفال ندارد

ابر بهاران چرا خموش نشسته است

گر صدف ما لب سؤال ندارد

هر که دل خویش را چو عود نسوزد

ذوق پریخوانی خیال ندارد

از دل منعم مجو نسیم گشایش

خانه تن پروران شمال ندارد

صائب اگر چشم موشکاف ترا هست

جامه اطلس قماش شال ندارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی موضوعات مختلفی همچون دولت، عشق، و زیبایی می‌پردازد. شاعر معتقد است که دولت و آگاهی هرگز خراب نمی‌شوند و زیبایی و خوشی همیشه در دسترس است. او در بیان احساسات خود بر درد و رنج ناشی از فاصله و جدایی تأکید می‌کند و بستر زندگی را در کمال و صفای دل‌ها جست‌وجو می‌کند. همچنین، اشاره به این دارد که اگر دلِ انسان مصالحه کند و از آتش عشق نسوزد، زیبایی و شادی در زندگی وجود نخواهد داشت. شاعر از سکوت بهار و دل‌تنگی خود نیز سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که بی‌توجهی به این احساسات، انسان را از زیبایی‌ها محروم می‌کند. در نهایت، شاعر به اهمیت خودآگاهی و شناخت در زندگی اشاره می‌کند.