نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۶۳۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

کی ز خواریهای غربت می کند پرواگهر؟

دایه از گردیتیمی داشت در دریا گهر

خاکساری قسمت صاحبدلان امروز نیست

در صدف گرد یتیمی داشت برسیماگهر

جوهر ذاتی به نور عاریت محتاج نیست

درشب تار از فروغ خود شود پیدا گهر

ماه کنعان رابرابر می کند باسیم قلب

درترازو آن که می سنجد سخن راباگهر

از تجردپایه روشندلان گرددبلند

جای بر سر می دهندش چون شود یکتاگهر

روزی روشندلان از عالم بالابود

آب از دریا نمی گیرد ز استغنا گهر

زیر پای خود نبیند همت سرشار من

گر مرا ریزند چون دریا به زیر پاگهر

بی سخن کش هم سخن می آید از دل بر زبان

گر به پای خویش بیرون آید از دریاگهر

نیست ممکن از روانی اشگ رامانع شدن

دارد از بی دست وپایی در گره صد پا گهر

ماه کنعان از غریبی شدعزیز روزگار

پای می پیچد به دامان صدف بیجاگهر

می کند از ساده لوحیها همان یادوطن

گرچه درخاک غریبی می شود بیناگهر

خاکساری کم نسازد صائب آب روی مرد

از بهای خود نمی افتد به زیر پا گهر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به معانی عمیق درباره ارزش و هویت انسان و چالش‌های ناشی از غربت و یتیمی می‌پردازد. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که در جهانی که خاکساری و بی‌توجهی رایج است، انسان باید به جوهر واقعی خود ایمان داشته باشد و در درونش نوری برای پیدا شدن داشته باشد. او به مقایسه ارزش انسانی با جواهرات می‌پردازد و می‌گوید که ارزش واقعی انسان به هیچ چیز خارجی و عاریتی وابسته نیست. وجود انسان در هر شرایطی، خواه در غربت یا یتیمی، باید محترم شمرده شود و نباید تحت تأثیر اوضاع قرار گیرد. در نهایت، با توصیفی از انسان‌های روشندل، نشان می‌دهد که در سختی‌ها و غربت نیز می‌توان به ارزش‌های واقعی و هویت خویش پایبند بود.