غزل شمارهٔ ۴۶۸۵ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نخست کعبه و بتخانه رابجا بگذار
دگر به وادی خونخوار عشق پا بگذار
درین محیط به همت کم از حباب مباش
نظر بلند چو شد دامن هوا بگذار
علاج قلزم خونخوار عشق تسلیم است
بشوی دست زدامان جان،شنا بگذار
چو سایه دولت دنیاست بر جناح سفر
تلاش سایه بال و پر همابگذار
کنی چو خرمن خود نقل خانه،دانه چند
برای دلخوشی خوشه چین بجا بگذار
مجو ز ریگ روان جهان ثبات قدم
ز دست دامن این شوخ بیوفا بگذار
شکستگان جهانند مومیایی هم
دل شکسته به آن طره دو تا بگذار
به شکر این که شدی پیشوای گر مروان
زنقش پای،چراغی به راه ما بگذار
هر آنچه با تو نیاید به آن جهان صائب
نگشته تنگ زمان سفر بجا بگذار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به مخاطب توصیه میکند که از دنیای مادی و نشانههای آن فاصله بگیرد و به سوی عشق و معنویت گام بردارد. شاعر به اهمیت تسلیم در برابر عشق و رهایی از دلبستگیها اشاره میکند و تأکید میکند که زندگی مملو از تغییرات و ناپایداری است. او معتقد است که شکستها و ناملازمات زندگی، به گوشهای از تجربههای انسانی اشاره دارند و در نهایت، ضروری است که انسان نیندیشد به چیزهایی که با او وصل نیست، بلکه به خوبیها و یادگاریها توجه کند. به طور کلی، شعر به جستجوی عمق وجود و رهایی از قید و بندهای مادی و عاطفی دعوت میکند.