نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۶۹۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بهار دربغل غنچه ریخت پنهان زر

کند کریم به سایل نهفته احسان زر

زهرکه دل بگشاید ترا گرامی دار

که گل دهدبه نسیم سحر به دامان زر

مدارحاصل خود را ز غمگساردریغ

که می دهند به می بی دریغ مستان زر

چو غنچه زر به گره اهل دل نمی بندند

که هست برگ خزان پیش باددستان زر

همان ز حرص پرددیده ات چوموج سراب

اگر به فرض شود ریگ این بیابان زر

بهوش باش که دندان نمودن است از شیر

شد به روی تو گرچون ستاره خندان زر

نبسته است چنان فلس را به تن ماهی

که خواجه بسته زحرص خسیس برجان زر

چنان که مار شود اژدهازطول زمان

شود بلای خداچون رودبه همیان زر

ز ریگ روغن بادام می کشدصائب

گرفت هرکه به ابرام ازبخیلان زر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی ارزش و زیبایی‌های زندگی و دلنوشته‌های انسانی می‌پردازد. شاعر به بهار و گل‌ها اشاره می‌کند و بر اهمیت بخشش و احسان تأکید دارد. او می‌گوید که باید از نعمت‌ها و خوشی‌ها به‌درستی بهره برد و از غم‌ها دوری کرد. همچنین، به خطرات حرص و طمع اشاره می‌کند که می‌تواند انسان را به زوال برساند. شاعر با نگاهی اندیشمندانه به زندگی، انسان را به هوشیاری دعوت کرده و از عواقب دنیاطلبی و بخیل بودن هشدار می‌دهد. در نهایت، اشاره‌های سمبلیک به طبیعت و چهره انسانی زندگی به تصویر کشیده می‌شود.