نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۶۹۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ربوده است مراذوق جستجوی دگر

برون ز شش جهت افتاده ام به سوی دگر

مرابه سوختگان رهنما شوید،که نیست

دماغ خشک مرا سازگاربوی دگر

میسرست مراچون به بحرپیوستن

چرا چوآب روم هرزمان به جوی دگر

جز این که محو کنم ازدل آرزوهارا

نمانده است مرا دل آرزوی دگر

نشسته دست زدنیا مکن پرستش حق

که این نماز ندارد جزاین وضوی دگر

چوزاهدان نکنم بندگی برای بهشت

زرنگ وبو نگریزم به رنگ وبوی دگر

برون نرفته زتن جان ،دلی به دست آور

که این شراب ندارد جز این سبوی دگر

جز آستانه عشق است شوره زار،جهان

مریز آب رخ خود به خاک کوی دگر

برون زشش جهت است آنچه قبله گاه دل است

چه التفات کنی هرنفس به سوی دگر

به گفتگو نرود کارعشق پیش و مرا

نمی کشد دل غمگین به گفتگوی دگر

بس است درد طلب چاره جو ترا صائب

مباش در پی تحصیل چاره جوی دگر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر بیان می‌کند که در جستجوی معنای جدید و عشق حقیقی است و از دنیای مادی و ظاهری به شدت دلزده است. او خود را در حال سوختن می‌بیند و به دنبال راهنمایی برای رهایی از درد و آرزوهای نافرجام است. شاعر تأکید می‌کند که هیچ چیز دیگری برای او معنادار نیست و همه چیز را جز عشق حقیقی بی‌ارزش می‌داند. از سوی دیگر، او هشدار می‌دهد که نباید به جایگاه‌های دنیوی و مادی وابسته بود و بر این باور است که عشق واقعی تنها چیز ارزشمند است که می‌تواند او را از ناامیدی و درد رهایی بخشد. در انتها، او به دیگران توصیه می‌کند که در پی چاره‌جویی برای مشکلات خود نباشند، بلکه باید به جستجوی عشق بپردازند.