نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۶۹۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ربوده خواب مرا حسن بی مثال دگر

گران چو خواب به چشمم بودخیال دگر

زخشم وناز فزون می شود محبت من

که هر جلال بود عشق را جمال دگر

گذشتن از سیر تقصیرمن به روی گشاد

به انفعال من افزود انفعال دگر

زضعف قوت نقل مکان نمانده مرا

چگونه نقل زحالی کنم به حال دگر

نمی شود زگهر چشم شور چشمان سیر

که هست هرکف دریا کف سئوال دگر

اگر دهم ز نفس جان به خلق چون عیسی

نفس مکش که خموشی بود کمال دگر

به چشم اگر پرکاهی زخرمن دونان

نهم ،شود پی پرواز چشم بال دگر

گدازلقمه محال است سیرچشم شود

که می شود لب نانش لب سئوال دگر

زیان نکرد سلیمان زدلنوازی مور

به حسن سلطنت خود فزود خال دگر

مسازروترش از خوردن غضب صائب

که درجهان نبود لقمه هلال دگر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره تأثیر عشق و زیبایی‌های دنیایی بر زندگی شاعر است. شاعر به زیبایی حسن اشاره می‌کند که خواب و آرامش او را ربوده و به وسیله محبت و ناز، احساسات او را شدت می‌بخشد. او به ضعف و ناتوانی خود درباره تغییر وضعیت و حال می‌پردازد و به نوعی با تناقضات عاشقانه و زندگی آشنا می‌شود. شاعر از تأثیرات محبت بر علایق و احساساتش می‌گوید و اینکه تلاش برای رسیدن به حالت‌های بهتر و مطلوب‌تر در زندگی، گاهی با دشواری‌ها و چالش‌هایی همراه است. در نهایت، او به تأکید بر زیبایی و لطافت عشق می‌پردازد و از عشق و زیبایی به عنوان نیروهای مثبت در زندگی یاد می‌کند.