نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۶۹۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ترا لبی است ز چشم ستاره خندانتر

مرادلی ز دهان تو تنگ میدانتر

دلی است در بر من زین جهان پر وحشت

ز چشم شوخ تو از مردمان گریزانتر

حذر ز خیرگی من مکن که دیده من

ز چشم آینه صدپرده است حیرانتر

اگرچه در کمر یار حلقه کردم دست

همان ز زلف بود خاطرم پریشانتر

برآن عذار جهانسوز، قطره عرق است

ستاره ای که بود ز آفتاب بخشانتر

اگر چه سینه آیینه از غرض پاک است

ز دیده تر من نیست پاکدامنتر

شد از سفیدی مو بیش بیقراری دل

که می شود به دم صبح شمع لرزانتر

صلاح خالص ازان کن طلب که طاعت را

کند ز دیده خلق از گناه پنهانتر

ز سوز عشق رگ جان به تن مرا صائب

ز مو برآتش سوزنده است پیچانتر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق و اثرات عشق بر دل اشاره دارد. شاعر از ویژگی‌های چشمان معشوق مانند ستاره خندان و جذابیت صدای او سخن می‌گوید و از هیجانات و دل‌مشغولی‌های خود به دلیل عشق پرده برمی‌دارد. همچنین، به تضادهای مختلفی اشاره می‌کند، از جمله پاکی دل و غرض‌های درونی، و خدای نکرده پنهان بودن گناهان. در نهایت، شاعر به شدت احساسات و تاثیرات عشق بر جسم و روحش می‌پردازد و از آتش عشق می‌گوید که او را می‌سوزاند. این شعر به زیبایی قالب‌های مختلف عشق و دلشکستگی را به تصویر می‌کشد.