نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۷۷۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

محو رخسار تو دلگیر نگردد هرگز

چشم و دل آینه را سیر نگردد هرگز

پرده صبح امیدست شب نومیدی

تا غذا خون نشود شیر نگردد هرگز

نیست دلگیر ز سرگشتگی خود عاشق

آسمان از حرکات سیر نگردد هرگز

زاهد خشک کجا، گریه مستانه کجا

آب در دیده تصویر نگردد هرگز

قسمت دل ز جهان نیست به جز گریه خشک

نقش را آینه زنجیر نگردد هرگز

شوخی عشق نگردد به کهنسالی کم

دل چو افتاد جوان، پیر نگردد هرگز

کجی از مار به افسون نتوان بیرون برد

ز هر تریاق به تدبیر نگردد هرگز

دل بیدار به دست آر که صاحب دل را

خواب سنگ ره شبگیر نگردد هرگز

آب برآتش خورشید نزد خنده صبح

سوز دل کم به طباشیر نگردد هرگز

جگر معرکه از اهل طرب چشم مدار

لب ساغر دم شمشیر نگردد هرگز

عقل با عشق محال است کند همراهی

که کمان همسفر تیر نگردد هرگز

نیست بر معنی احباب، نظر صائب را

گرد صید دگران شیر نگردد هرگز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حس و حال عاشقانه و رابطه عمیق بین عشق و دل می‌پردازد. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که زیبایی و عشق هرگز محو نمی‌شود و هرگز تحت تأثیر گذر زمان قرار نمی‌گیرد. او بر این باور است که امید صبح هیچ‌گاه به شب نومیدی تبدیل نخواهد شد و دل عاشق به رغم سرگشتگی‌هایش، از عشق دور نخواهد شد. همچنین، زهد و سخت‌گیری زاهدان در برابر عشق زنده را به چالش می‌کشد و می‌گوید که عشق و عقل هیچ‌گاه نمی‌توانند با هم پیش بروند. در نهایت، شاعر به این نکته تأکید می‌کند که عشق حقیقی همیشه باقی می‌ماند و تحت تأثیر حوادث و زمان قرار نخواهد گرفت.