نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۷۸۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دگر که را کنم از اهلِ درد محرمِ راز؟

که رنگِ من به زبانِ شکسته شد غَمّاز

مباش ایمن ازان چشمهای شرم‌آلود

که چشم‌دوخته گیرد شکارِ خود این باز

چو دید طاقِ دو ابروی یار، برگردید

کسی که گفت روا در دو قبله نیست نماز

ازان ز حلقه بگوشانِ خطِ مشکینم

که کرد حسن ترا خطِ نیازمندِ نیاز

ز عرضِ حال در ایامِ خط مشو غافل

که وقتِ شام بود تنگ در ادای نماز

دلی که با نفسِ گرمِ عشق آب نشد

ز آفتابِ قیامت نمی‌رود به گداز

چنان که سیل خس و خار را به دریا بُرد

مرا به عشقِ حقیقی کشید عشقِ مجاز

حباب مانعِ جوش و خروشِ دریا نیست

نگشت مُهرِ خموشی نقابِ چهرهٔ راز

ترا تردد خاطر کشیده‌ است به بند

که آب می‌شود از موجِ خویش سلسله‌ساز

به فکرِ صائب ازان می‌کنند رغبت خلق

که یاد می‌دهد از طرزِ حافظِ شیراز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل از شاعر درباره درد و رازهایی است که در دل دارد. او از سختی‌های عشق و سرنوشت می‌گوید و به رابطه‌اش با معشوق اشاره می‌کند. در این شعر، شاعر به تأثیرات عشق و جاذبه آن بر دل و روح انسان می‌پردازد و به نوعی هشدار می‌دهد که نباید از نگاه‌های آلوده و شرم‌آور دیگران ایمن بود. او همچنین به تمرکز و توجه بر زمان و فرصت‌ها در زندگی اشاره می‌کند و از اهمیت عشق حقیقی می‌گوید که می‌تواند انسان را از مسیرهای نادرست به سوی حقیقت هدایت کند. شاعر بر این نکته تأکید می‌کند که عشق حتی در برابر مشکلات و موانع، راه خود را پیدا می‌کند و انسان را به سمت هدفش می‌کشاند.