نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۷۹۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نبسته ای گره عهد برقبا هرگز

نرفته ای به سروعده وفا هرگز

همیشه گرچه درآیینه خانه می گردی

ندیده ای رخ خود سیراز حیا هرگز

عیارجنبش مژگان او چه میدانی؟

نگشته ای هدف ناوک قضا هرگز

حدیث دل نگرانی زماچه میپرسی ؟

نکرده ای سفری روی برقفا هرگز

اگرچه شبنم گستاخ این گلستانم

ندیده ام رخ گل را به مدعاهرگز

به گردرفت ز حرص تو خرمن افلاک

دهان شکوه نبستی چو آسیا هرگز

ندیده ام اثر از آه سردخود صائب

گلی نچیده ام از صحبت صبا هرگز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات و تجربیات خود می‌پردازد. او به معشوق خود می‌گوید که هرگز نتوانسته است به تعهدات و وعده‌های خود عمل کند و به وفا بیندیشد. او همچنین به جدایی و دوری از خود اشاره می‌کند و بیان می‌کند که هرگز به عمق احساسات و مشکلات او پی نبرده است. شاعر احساس می‌کند که بی‌توجهی و نادیده‌گرفتن معانی عمیق زندگی و عشق، باعث غم و دلتنگی او شده است. در نهایت، او به دشواری‌هایی اشاره می‌کند که در دل دارد و از عدم درک و ارتباط عاطفی با معشوقش گله دارد.