نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۸۱۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

چون غنچه ز جمعیت دل انجمنی ساز

برگ طرب خویش ز رنگین سخنی ساز

هنگامه صحبت شود از سوختگان گرم

از داغ به گرد دل خود انجمنی ساز

تادامن پیراهن یوسف به کف آری

یک چند چو یعقوب به بیت الحزنی ساز

کمتر ز حبابی نتوان بود درین بحر

ازدیده پوشیده خود پیرهنی ساز

چون کرم بریشم نظر ازمرگ مپوشان

در زندگی از پیرهن خود کفنی ساز

در پرده غیب است فتوحات نهفته

چون خال سیه چشم به کنج دهنی ساز

از جسم مکن بستر و بالین فراغت

زین پنبه چو حلاج مهیا رسنی ساز

تا از تو رسد سنگ ملامت به نوایی

ازشیشه به هنگامه اطفال تنی ساز

ای قاصد اگر نامه ز دلدار نیاری

از بهر تسلی ز زبانش سخنی ساز

نقصان نکند هرکه زرخویش به زر داد

نقد دل و جان صرف بت سیم تنی ساز

ای بلبل بیدرد چه موقوف بهاری؟

ازبال و پر خویش چو طوطی چمنی ساز

صائب به عقیق دگران چشم مکن سرخ

از پاره دل، دامن خود رایمنی ساز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات و تفکر شاعر درباره عشق و دلدادگی اشاره دارد. شاعر از غنچه و جمعیت به عنوان نمادهایی برای عشق و ارتباط صحبت می‌کند و تأکید می‌کند که از درد و سوختگی دل باید برای ساختن انجمنی از عشق و محبت استفاده کرد. او به یعقوب اشاره می‌کند که برای رسیدن به مظهر زیبایی باید صبر کند و به زندگی و مرگ نیز نگاهی عمیق دارد. همچنین شاعر به اهمیت درونیات و احساسات اشاره دارد و می‌گوید که انسان نباید فقط به ظواهر دنیا دل ببندد، بلکه باید به عمق روح خود بپردازد. در نهایت، او بر ارزش واقعی وجود و ارتباطات انسانی تأکید می‌کند و از دیگران می‌خواهد از زیبایی و صفای قلب خود بهره ببرند.