نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۸۳۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

هیچ کار از ما نمی آید ز کار ما مپرس

رفته ایم از خویش بیرون از دیار ما مپرس

کوه تمکین حبابیم از شکیب مامگوی

جلوه موج سرابیم از قرار ما مپرس

بید مجنونیم برگ ما زبان خامشی است

گل بچین از برگ ما، احوال بار ما مپرس

دامن آرام بر دامان صرصر بسته ایم

از پریشان حالی مشت غبار ما مپرس

دیده خورشید، فتراک سحر خیزان بود

حلقه فتراک ما بین از شکار ما مپرس

ازدیار حسن خیز عشق می آییم ما

می شوی آواره احوال دیار ما مپرس

نقل ارباب جنون دیوانگی می آورد

رحم کن بر خویش از جوش بهار ما مپرس

سبحه ریگ روان انگشت حیرت می گزد

از شمار داغهای بی شمار ما مپرس

شرح حال دردمندان دردسر می آورد

میل دردسر نداری از خمار ما مپرس

حلقه تأدیب در گوش معلم می کشند

از فضولیهای اطفال دیار ما مپرس

یک نگاه گرم در سرچشمه خورشید کن

پیش رویش حال چشم اشکبار ما مپرس

کار ما چون زلف خوبان در گره افتاده است

می کنی سر رشته گم صائب ز کار ما مپرس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق و پیچیده‌ است. شاعر در آن به ناتوانی از بی‌تجربگی و از دست دادن خود اشاره می‌کند و می‌گوید که از دیار خویش خارج شده است. او خود را به مانند حبابی در کوه تمکین و گل‌هایی در حال سکوت وصف می‌کند. شاعر از حالت پریشانی و دردهایی که به دوش دارد سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که جز با نگاهی عمیق به عمق احساساتش نمی‌توان به حقیقت وجودی او پی برد. او از دیار عشق و جنون می‌آید و به حسرت‌های خود اشاره کرده و از دیگران می‌خواهد از جزئیات کارهایش نپرسند، زیرا او در دنیای ناشناخته و دردی نهفته است. در نهایت، او اشاره می‌کند که زندگی‌اش پر از پیچیدگی است و کسی نمی‌تواند به راحتی از آن سر دربیاورد.