نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۸۴۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

باز دارم به نظر خط غباری که مپرس

سایه کرده است به من ابر بهاری که مپرس

نیست در رفتن دل هیچ گناهی از من

کششی دیده‌ام از جلوه یاری که مپرس

گر چو گل چاک زنم جامه جان معذورم

دیده‌ام صب،  بناگوش نگاری که مپرس

عجبی نیست ز من طاقت اگر وحشی شد

زده ناخن به دلم شیرشکاری که مپرس

چه خیال است دل از پای نشیند دیگر؟

جلوه‌ای دیده‌ایم از شاهسواری که مپرس

دیده‌ام نقش مرادی که تماشا دارد

داده‌ام دست ارادت به نگاری که مپرس

من حیران نکنم مشق جنون، پس چه کنم؟

هست در مد نظر خط غباری که مپرس

چون نسوزد جگر سنگ به نومیدی من ؟

روی گردانده ز من لاله عذاری که مپرس

کرده‌ام عهد که کاری نگزینم جز عشق

بی تأمل زده‌ام دست به کاری که مپرس

شب که آن مورمیان، تنگ در آغوشم بود

داشتم از غم ایام کناری که مپرس

من نه آنم که خورم بار دگر بازی چرخ

خورده‌ام زین قفس تنگ فشاری که مپرس

چون به شکرانه نسازم دو جهان را آزاد؟

چشم دامم شده روشن به شکاری که مپرس

نکند وقت مرا زیر و زبر صحبت خلق

کز دل تنگ مرا هست حصاری که مپرس

غنچه خسبان گلستان جهان را صائب

هست در پرده دل باغ و بهاری که مپرس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و کشمکش‌های عاشقانه شاعر می‌پردازد. شاعر از عشق و وابستگی‌اش به محبوب سخن می‌گوید و احساسات خود را با استفاده از تصاویر زیبا و نمادهای طبیعی وصف می‌کند. او از گناه‌کار نبودن در احساساتش و کشش عمیق به یاری که دارد صحبت می‌کند و اینکه اگر در عشق دچار جنون شود، چه نیکوست. شاعر همچنین به وفاداری و ارادتش به محبوب اشاره می‌کند و از دوری و جدایی رنج می‌برد. در کل، شعر ترکیبی از عشق، درد و زیبایی‌های طبیعی است که در کنار هم احساسات پیچیده‌ شاعر را نمایان می‌کند.