نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۸۵۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

صد گل به باد رفت و گلابی ندید کس

صد تاک خشک گشت و شرابی ندید کس

باتشنگی بساز که در ساغرسپهر

غیر از دل گداخته ،آبی ندیدکس

آب حیات می طلبد حرص تشنه لب

در وادیی که موج سرابی ندید کس

طی شد جهان واهل دلی از جهان نخاست

دریا به ته رسید و سحابی ندید کس

این ماتم دگر که درین دشت آتشین

دل آب گشت وچشم پرآبی ندید کس

حرفی است این که خضر به آب بقا رسید

زین چرخ دل سیه دم آبی ندید کس

از گردش فلک ،شب کوتاه زندگی

زان سان بسر رسید که خوابی ندید کس

از دانش آنچه داد، کم رزق می نهد

چون آسمان درست حسابی ندید کس

بشکن طلسم هستی خود راکه غیر از ین

بر روی آن نگارنقابی ندیدکس

باد غرور در سرحیران عشق نیست

در بحر آبگینه حبابی ندید کس

صائب به هر که می نگرم مست و بیخودست

هر چند ساقیی و شرابی ندید کس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حالتی از ناکامی و ناامیدی در زندگی می‌پردازد. شاعر با استفاده از تصاویری از طبیعت، مانند گل‌ها و تاک‌ها، به فقدان زیبایی و شادی اشاره می‌کند. او می‌گوید که با وجود تلاش‌ها و آرزوها، هنوز هم کسی نتوانسته به خواسته‌های خود برسد و در واقع هیچ معنایی جز درد و غم در این دنیا وجود ندارد. احساس تشنگی و نارضایتی در زندگی، عدم دستیابی به حقیقت و زیبایی، و غروب امید از مضامین اصلی این شعر است. شاعر به وجود حقیقتی از آب حیات که می‌تواند نجات‌دهنده باشد، اشاره می‌کند، اما بیان می‌کند که در دنیای معاصر، هیچ کس آن را ندهد. در نهایت، شاعر به شکست در برابر دشواری‌های زندگی و تلاش برای شکستن طلسم هستی اشاره می‌کند.