نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۸۹۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

هرکه درمد نظر نازک میانی نیستش

دربساط زندگانی نیم جانی نیستش

خون گل در باغ بی دیوار می باشد هدر

وای بر حسنی که بر سر دیده بانی نیستش

برگ برگ این گلستانرا سراسر دیده ام

چون گل رعنا بهار بی خزانی نیستش

هرکه را از بیقراری نبض جان آسوده است

در ریاض زندگی آب روانی نیستش

جان عاشق هیچ جایک دم نمیگیرد قرار

می توان دانست کاینجا آشیانی نیستش

چون نمکدان در نمک پاشی است سر تا پا دهان

آن که وقت بوسه دادنها دهانی نیستش

هر که را چون صبح موی سر ز پیری شد سفید

می شود بیدار اگر خواب گرانی نیستش

خلق را بی حفظ حق نگشاید از هم هیچ کار

گله از گرگ است چون بر سر شبانی نیستش

گرمی هنگامه فکرش دو روزی بیش نیست

در سخن هر کس طرف آتش زبانی نیستش

می شود چون مرغ یک بال از پرافشانی ملول

در طریق فکر هر کس همعنانی نیستش

آن که دولت در رکاب سایه او میرود

چون هما از خوان قسمت استخوانی نیستش

بر فقیران محنت پیری نباشد نا گوار

کی غم دندان خورد آن کس که نانی نیستش ؟

گرچه آن آیینه رو دارد نواسنجان بسی

همچو صائب طوطی شیرین زبانی نیستش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره نازکی و بی‌جانی زندگی و عشق صحبت می‌کند. شاعر به توصیف حالاتی می‌پردازد که نشان‌دهنده بی‌معنایی و عدم وجود عشق واقعی است. او می‌گوید که اگر از احساسات عمیق بی‌بهره باشیم، زندگی بی‌ارزش و بی‌ثمر است. همچنین به عدم تعبیر صحیح از زیبایی و حقیقت اشاره می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که در زندگی بدون عشق و حساسیت، هیچ جانی وجود ندارد و در نهایت بر بی‌معنایی زندگی و مشکلات انسانی تأکید می‌کند. شعر در عین حال نقدی بر بی‌توجهی و غفلت انسان‌ها از عمق احساسات و روابطشان است.