غزل شمارهٔ ۴۸۹۷ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
در سر زینت خودآرا می رود آخر سرش
حلقه فتراک طاووس است از بال و پرش
هرکه دارد خرده خود از نواسنجان دریغ
همچو گل در هفته ای می ریزد از هم دفترش
چون سبو هرکس کند، بالین زدست خشک خویش
ازشراب لاله گون ریزند گل دربسترش
شمع من در هر که آتش می زند پروانه وار
رنگ عشق تازه ای می ریزد ازخاکسترش
روزن آهی شود هرموی براندام او
هرکه باشد عود خام آرزو در مجمرش
سوخت هرکس را که داغ آتشین رخساره ای
پرده دار اخگر خورشید شد خاکسترش
گر چنین از زنگ می آید برون آیینه ام
چشم می بازد به اندک فرصتی روشنگرش
می کند چون موی آتشدیده مشق پیچ و تاب
رشته زنار ازشرم میان لاغرش
بیضه اسلام گردید آن سنگین ز خط
همچنان صلب است دربیداد چشم کافرش
دولت دنیا نگردد جمع صائب با حضور
شمع می لرزد تمام شب به زرین افسرش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تصویر کشیدن زینت و زیبایی و عشق میپردازد. شاعر به توصیف حالاتی از عشق و اشتیاق میپردازد که در آن سوختن و سرگردانی و آرزوها به زیبایی بیان شده است. به طور خاص، او از شمع و پروانه، آتش و خاکستر و زنگ و آینه به عنوان نمادهایی برای عشق و حسرت یاد میکند. همچنین اشاره به سختیها و داغهایی که در وجود انسانها ایجاد میشود، نشاندهنده درد و رنجی است که با زیبایی و عشق گره خورده است. در نهایت، شاعر به نمادی از قدرت و تسلط بر دشواریها و لطافت احساسات در زندگی اشاره میکند.