نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۹۰۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

خون ما ازروی آتشناک می آید به جوش

از دم گرم بهاران خاک می آید به جوش

جسم خاکی مانع ازسیرست جان پاک را

چون شود سرچشمه ازگل پاک، می آید به جوش

در دل افسرده مانیست سامان نشاط

در چنین فصلی که خون خاک می آید به جوش

باده پرزور درساغر کند دیوانگی

خون ما درحلقه فتراک می آیدبه جوش

میکند تأثیر عاجز نالی ما در دلش

دیگ سنگین ازخس و خاشاک می آید به جوش

در جدایی می شود مژگان ما گوهرفشان

در بریدن آب چشم تاک می آیدبه جوش

در خم سربسته می وا می کند بال نشاط

در تن خاکی، روان پاک می آید به جوش

فکر رنگین صائب از دریافتن گردد رسا

این شراب از شعله ادراک می آید به جوش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسی عمیق و شورانگیز است. شاعر به تأثیرات طبیعت بر احساسات انسان اشاره می‌کند و می‌گوید که خون ما، نمایانگر زندگی و احساس، در اثر گرمای بهار به جوش می‌آید. او تأکید می‌کند که جسم انسان مانع از پرواز روح پاکش می‌شود و در فصل بهار، زمانی که خاک در حال زندگی دوباره است، نشاط و شوق به زندگی در دل انسان نمایان می‌شود. شاعر به دیوانگی ناشی از باده و تأثیر آن بر دل انسان اشاره می‌کند و همچنین از غم و اشک جدایی سخن می‌گوید. در نهایت، او به این نکته اشاره می‌کند که درک عمیق انسان می‌تواند به او شور و نوا ببخشد، همچنان که شراب ناشی از شعله ادراک به زندگی رنگ می‌دهد.