نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۹۱۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

کاش می‌دیدی به چشم عاشقان رخسار خویش

تا دریغ از چشم خود می‌داشتی دیدار خویش

سر به دل‌ها داده‌ای مژگان خواب‌آلود را

برنمی‌آیی مگر با تیغ لنگردار خویش؟

حسن عالم‌سوز را مشاطه‌ای در کار نیست

گرم دارد از فروغ خود گهر بازار خویش

ای که می‌جویی گشاد کار خود از آسمان

آسمان از ما بود سرگشته‌تر در کار خویش

شرم دار از غنچه خاموش با چندین زبان

همچو بلبل چند باشی عاشق گفتار خویش؟

هیچ کس را کار یا رب با خودآرایی مباد

گل به خون می‌غلطد از رنگینی دستار خویش

روزگار برق فرصت خنده واری بیش نیست

مگذران درخواب غفلت دولت بیدار خویش

در دهانش خاک بادا، نام شکّر گر برد

هرکه بتواند زبان مالید بر دیوار خویش

برنمی دارد گرانباری ره دور عدم

چون گرانی می‌بری، باری سبک کن بار خویش

لب به آب تیغ می‌شوید ز شهد زندگی

هرکه چون منصور بیرون می‌دهد اسرار خویش

می‌روم چون لغزش مستان به پای بیخودی

تا کجا سر برکنم زین سیر بی‌پرگار خویش

این جواب آن غزل صائب که فرمود اوحدی

مؤمن و سجاده خود، کافر و زنار خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره زیبایی و عشق صحبت می‌کند و تأکید می‌کند که زیبایی واقعی در عشق و ارتباطات عمیق نهفته است. شاعر می‌گوید اگر معشوق خود را ببیند، حسرت دیدار خود را خواهد داشت. او به زیبایی و جذابیت می‌پردازد و بر این نکته تأکید می‌کند که شایسته است انسان‌ها خود را از غفلت بیدار کنند و در تلاش برای زیبایی روحی و معنوی باشند. شاعر دلیلی برای خودآرایی ظاهری نمی‌بیند و به شدت بر روی ضرورت درک خود واقعی و بیداری از خواب غفلت تأکید می‌کند. در نهایت، او اشاره می‌کند که هر کس باید بار خود را سبک کند و از رازهای درون خود آگاه باشد.