نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۹۴۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

گل اندامی که من دارم نظربرروی گلرنگش

ز رنگ آفتابی، آفتابی می شود رنگش

نمی دانم قماش دست سیمینش، همین دانم

که کار مومیایی می کند باشیشه ام سنگش

نمی آید برون از خانه از شرم تماشایی

ز بس چسبیده براندام سیمین جامه تنگش

چه باشد صلح آن شیرین پسر را چاشنی یارب

که چون حلوای صلح از عاشقان دل می برد جنگش

بود چون سبزه زیر سنگ از نشو و نما عاجز

زبان عرض حال من زتمکین گرانسنگش

چه باشد حال دل در دست او یارب،که می پیچد

به خود چون زلف جوهر بیضه فولاد درچنگش

ز ترک تنگ چشمی مردمی صائب طمع دارم

که تلخ افتاده چون بادام کوهی دیده تنگش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی‌های معشوق می‌پردازد و از رنگ و حالت اندام او صحبت می‌کند. او به رنگ آفتابی گل و تن‌پوش سیمین معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که معشوق با زیبایی‌اش دل همه را می‌برد. شاعر به احساسات خود در برابر معشوق اشاره دارد و از شیرینی صلح و عشق صحبت می‌کند، اما در عین حال به تنهایی و دشواری‌های عشق نیز اشاره می‌کند. او همچنین به محدودیت‌هایی که بر عشق و احساساتش تأثیر می‌گذارد، مانند شرم و تنگ‌نظری، می‌پردازد. در پایان، شاعر از عجز خود در ابراز احساسات و تاثیر معشوق بر دل و جانش سخن می‌گوید.