غزل شمارهٔ ۴۹۵۱ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
ز گرد سرمه نتوان دید درچشم سخندانش
مگر این گردرا بشکافدازهم تیرمژگانش
شکوه حسن او بی دست و پا دارد تماشارا
ازان خواب فراغت می کند دایم نگهبانش
ز طفلی گرچه پشت وروی تیغ از هم نمیداند
سراسر می رود در سینه ها زخم نمایانش
به چشم من سیه کرده عالم راسیه چشمی
که گیرد صبح محشر نسخه از چاک گریبانش
ز بیماری ندارد چشم اوپروای دل بردن
ولی در صید دلهاپنجه شیرست مژگانش
چه گل چیند ز رخسار حجاب آلود او عاشق ؟
که گلچین می رود بادست خالی از گلستانش
کجا افتد به فکر ما اسیران ناز پروری
که باشد یوسف مصر از فراموشان زندانش
چرا از دست می رفتم،چرا بیمار می بودم؟
اگر می بود بربالین من سیب زنخدانش
مرا سیمین بری آتش به خرمن می زند صائب
که برگ گل نماید کار اخگر درگریبانش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر توصیف زیبایی و جذابیت فردی است که شاعر به وضوح در آن غرق شده است. شاعر با اشاره به چشمان زیبای معشوق و مژگانش، قدرت جاذبه آن را بیان میکند و از زخمهایی که در دل دیگران ایجاد میکند میگوید. احساس عمیق عشق و دلتنگی به وضوح در اشعارش نمایان است. او به این نکته اشاره میکند که هیچ کس نمیتواند زیبایی و خاصیت محبوبش را درک کند. همچنین، شاعر حسرت و افسوس را از دوری معشوق و چهرهاش ابراز میکند و در انتها به آتش عشق و تاثیر آن اشاره میکند. کل شعر همچون یک توصیف پرشور و احساساتی از عشق و زیبایی است.