نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۹۵۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

اگر باید درآتش رفت از رخسار گلگونش

به دندان خون خود می گیرم از لبهای میگونش؟

ندارد در هوسناکی گناهی عشق پاک من

به جوش آورد خون بوسه را رخسار گلگونش

مرا در یک نظر چون سرمه گردانید سودایی

بلای آسمانی بود چشم آسمان گونش

به آه سرد من آن شاخ گل سر در نمی آرد

و گرنه هرنسیمی می برد از راه بیرونش

سفال از بوی ریحان غوطه در دریای عنبر زد

همان خشک است مغز عاشقان از خط شبگونش

سفر در خویش کردن بی نیازی بار می آرد

خوشا دیوانه ای کز سینه باشد بر مجنونش

ز عقل خام طینت پختگی جویی، نمی بینی

که در خم جای دارد چون می نارس فلاطونش

ز فیض عشق دارم لاله رویی درنظر صائب

که می چسبد چو داغ لاله بردل خال موزونش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و زیبایی معشوق سخن می‌گوید. او حاضرهست حتی اگر بخواهد به آتش برود، از زیبایی و جذابیت معشوق دست نخواهد کشید. عشق او پاک و بدون گناه است و بوسه‌ها و زیبایی معشوق موجب شور و هیجان در او می‌شود. چشم‌های معشوق برای او زیبایی آسمانی دارند و هیچ نسیمی نمی‌تواند او را از مسیر عشقش دور کند. شاعر درباره دیوانگی عاشقانه‌اش و بی‌نیازی از دنیا سخن می‌گوید و قدرت عشق را در اوج احساساتش تحسین می‌کند. در نهایت، او از زیبایی معشوق که مانند لاله‌ای بر دل او اثر کرده است، سخن می‌گوید.