نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۹۸۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دلپذیرست چنان پسته شکرشکنش

که رسد پیشتر از گوش به دلها سخنش

خط شبرنگ دمیده است ز لعل لب او؟

یا به خون چشم سیه کرده عقیق یمنش

مرکز دایره عشرت جاوید شود

بوسه ای راکه فتد راه به کنج دهنش

آفتابی است که از آب نماید دیدار

تن لرزنده سیمین ز ته پیرهنش

در حریم صدفش گوهر بینایی نیست

دل هر کس که نیفتاده به چاه ذقنش

اشک وآهش گهر و عنبر سارا گردد

هرکه چون شمع بودراه درآن انجمنش

سرو قدی که من از جلوه او پامالم

آسمان سبزه خوابیده بود در چمنش

مغز هرکس که ز فکر تو پریشان گردد

سنبل باغ بهشت است پریشان سخنش

عاشقان منت آمد قاصد نکشند

که دهد رفتن دلها خبر ازآمدنش

کی درآید به نظر آن تن سیمین، که شده است

پیرهن بال پریزاد ز لطف بدنش

تا فتاده است به فکر سرکویش صائب

هست دلگیرتر از شام غریبان وطنش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره زیبایی و جذابیت معشوقی است که قدرت جذب و تاثیرگذاری عمیقی بر دل‌ها دارد. شاعر به توصیف لب‌هایی زیبا، چشمانی سیاه و دلی عاشق می‌پردازد که با بوسه‌ای می‌تواند دل‌ها را به آشتی آورد. معشوق در واقع آفتابی است که در میان آب ظاهر می‌شود و زیبایی‌اش حتی تن لرزنده‌ای بر تن دارد. شاعر احساس می‌کند که دل‌های عاشقان به خاطر غم فراق معشوق در غم و اندوه هستند. او از قاصدان می‌خواهد که خبر از آمدن معشوق را نبرند، زیرا عشق و شوق دیدار او بی‌صبرانه در دل‌ها وجود دارد. در نهایت، شاعر به تنهایی و اندوهی که بر اثر دوری معشوق بر دلش سنگینی می‌کند اشاره می‌کند.